تبليغاتX
مابه شما پیوستیم (رسم)ما این است

مابه شما پیوستیم (رسم)ما این است

جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فرهاد ()که کرد افسون ونیرنکش ملول ازجان شیرینم

سلام دروود برشما.سال نو را بر شما تبریک میگم.

 

سال خوبی را بر شما ارزو مندم .اخرین اپ سال ۸۷

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسیدزحمت سرما و دود رفت به کور و کبودباغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواستآمد خورشید ما باز به برج حملطالب و مطلوب را عاشق و معشوق رابر مثل وام دار جمله به زندان بدندجمله صحرا و دشت پر ز شکوفه​ست و کشتهر چه بمردند پار حشر شدند از بهارآن گل شیرین لقا شکر کند از خداوقت نشاط​ست و جام خواب کنون شد حرامجام من از اندرون باده من موج خون جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسیدشاخ گل سرخ را وقت نثاران رسیدلطف خدا یار شد دولت یاران رسیدمعطی صاحب عمل سیم شماران رسیدهمچو گل خوش کنار وقت کناران رسیدزرگر بخشایشش وام گزاران رسیدخوف تتاران گذشت مشک تتاران رسیدآمد میر شکار صید شکاران رسیدبلبل سرمست ما بهر خماران رسیداصل طرب​ها بزاد شیره فشاران رسیداز ره جان ساقی خوب عذاران رسید

به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:8  توسط مجید  | 

 
هوا هوای بهار است و باده بادهء ناب

به خنده خنده بنوشم جرعه جرعه شراب

در این پیاده ندانم چه ریختی پیداست

که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش!

به بزم سادهء ما ای چراغ ماه بتاب!

گل امید من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سر نوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟

بیا که کام بگیریم  از این جهان خراب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط مجید  | 

چرا از مرگ می ترسید ؟


چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟


مپندارید بوم نا امیدی باز


به بام خاطر من میکند پرواز


مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است


مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است


مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد


مگر این می پرستی ها و مستی ها


برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟


مگر افیون افسونکار


نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد


مگر دنبال آرامش نمی گردید


چرا از مرگ می ترسید ؟


کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید


می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند


اگر درمان اندوهند


خماری جانگزا دارند


نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید


خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند


چرا از مرگ می ترسید ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟


بهشت جاودان آنجاست


گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست


سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است


همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است


نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی


نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی


جهان آرام و جان آرام


زمان در خواب بی فرجام


خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !


سر از بالین اندوه گران خویش بردارید


در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست


جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید


که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند


درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند


سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !


همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟


چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟


چرا از مرگ می ترسید ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:17  توسط مجید  |