همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق,آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط مجید
|
جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فرهاد ()که کرد افسون ونیرنکش ملول ازجان شیرینم
که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق,آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست.
من همچنان منم
رمانده.درهم شکسته اند.مرا
دست در دست باد توفنده و برف و آفتاب
امیدهایم غارت کردند
فسرده و سوزاننده اند مرا
با ااین خیال که بازم دارند
از خندیدن و عشق ورزیدن و زیستن
من اما همچون هنوز
همچون همیشه
خیال سازش و سر فرو آوردن نیست
نیست که نیست نیست.