تبليغاتX
مابه شما پیوستیم (رسم)ما این است

مابه شما پیوستیم (رسم)ما این است

جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فرهاد ()که کرد افسون ونیرنکش ملول ازجان شیرینم

به نام شما

 

زمان قرعه ی نو می زند به نام شما
 خوشا که جهان می رود به کام شما
 درین هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی خود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
 کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
 ز صدق اینه کردار صبح خیزان بود
 که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
 زمان به دست شما می دهد زمام مراد
 از آن که هست به دست خرد زمام شما
 همای اوج سعادت که می گریخت ز خک
 شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
 که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
 به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:49  توسط مجید  | 

                           بگو كجاست؟

 

 

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

*****

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:40  توسط مجید  | 

 

دیدار تو حل مشکلاتست

دیدار تو حل مشکلاتستدیباچه صورت بدیعتلب​های تو خضر اگر بدیدیبر کوزه آب نه دهانتترسم تو به سحر غمزه یک روززهر از قبل تو نوشداروچون روی تو صورتی ندیدمعهد تو و توبه من از عشقآخر نگهی به سوی ما کنچون تشنه بسوخت در بیابانسعدی غم نیستی ندارد صبر از تو خلاف ممکناتستعنوان کمال حسن ذاتستگفتی لب چشمه حیاتستبردار که کوزه نباتستدعوی بکنی که معجزاتستفحش از دهن تو طیباتستدر شهر که مبطل صلاتستمی​بینم و هر دو بی​ثباتستکاین دولت حسن را زکاتستچه فایده گر جهان فراتستجان دادن عاشقان نجاتست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:20  توسط مجید  | 

دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط مجید  | 

تو آمدی

 

آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد
پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد
در غربت من که به جای بیگانه نبود
برقی زد و روی آشنا پیدا شد
گنجی که به سالها نهان بود از چشم
 با هلهله در خانه ی ما پیدا شد
یک عمر کویر فقر را پیمودم
 تا برق زد و کوه طلا پیدا شد
خورشید سعادتی که بر من تابید
در سایه ی رحمت خدا پیدا شد
من بودم و تاریکی شب ها ناگاه
از گوشه ی آسمان سها پیدا شد
تا شکر خدا بگویم از دیدن تو
 در خلوت من حال دعا پیدا شد
با آمدنت که اختر بخت منی
در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد
 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط مجید  | 

                              نگاهی درسکوت

 

خداوندا! به دلهاي شكسته

به تنهايان در غربت نشسته

 

به آن عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد

 

به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده

 

به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند

 

همه كاشانه شان خالي از قوت است

سخنهاشان نگاهي در سكوت است

 

به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند

 

به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه

 

بآن كودك كه ناكام است كامش

ز پا ميافكند بوي طعامش

 

به آن جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند

 

به آن بيكس كه با جان در نبرد است

غذايش اشك گرم و آه سرد است

 

به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته

 

به آن دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

 

به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

به بيماري كه با جان در ستيز است

 

به داماني كه از هر عيب پاك است

به هر كس از گناهان شرمناك است ـ

 

دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:54  توسط مجید  | 

 

بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شود

بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شوددیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توجان ز تو جوش می​کند دل ز تو نوش می​کندخمر من و خمار من باغ من و بهار منجاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییگاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویدل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیبی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیگر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومخواب مرا ببسته​ای نقش مرا بشسته​ایگر تو نباشی یار من گشت خراب کار منبی تو نه زندگی خوشم بی​تو نه مردگی خوشمهر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی​شودگوش طرب به دست تو بی​تو به سر نمی​شودعقل خروش می​کند بی​تو به سر نمی​شودخواب من و قرار من بی​تو به سر نمی​شودآب زلال من تویی بی​تو به سر نمی​شودآن منی کجا روی بی​تو به سر نمی​شوداین همه خود تو می​کنی بی​تو به سر نمی​شودباغ ارم سقر شدی بی​تو به سر نمی​شودور بروی عدم شوم بی​تو به سر نمی​شودوز همه​ام گسسته​ای بی​تو به سر نمی​شودمونس و غمگسار من بی​تو به سر نمی​شودسر ز غم تو چون کشم بی​تو به سر نمی​شودهم تو بگو به لطف خود بی​تو به سر نمی​شود

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:45  توسط مجید  | 

برف

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
 چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
 بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
 بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
 فار غ از تشویش
 نرم نرمک راه می رفتیم
 کوچه باغ سکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
 زاد سروی را به پیشانی
 با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی
 برف می بارید و ما آرام
 گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
 چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
 با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
 هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
 به کجامان میکشاند باز
 برف می بارید و پیش از ما
 دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،‌از این راه
 رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
 گاه شنگ و شاد و بی پروا
 گاه گویی بیمنک از آبکند وحشتی پنهان
 جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
 راه می رفتند
 وز قدمهایی که پیش از این
 رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند
 من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
 می فرستادم درودی شاد
 این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر
 راه بود و راه
 این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خکی
 برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پکی
و سکوت سکت آرام
 که غم آور بود و بی فرجام
 راه می رفتم و من با خویشتن گهگاه می گفتم
 کو ببینم ، لولی ای لولی
 این تویی ایا بدین شنگی و شنگولی
 سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
 و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
 چشم و دل هشیار
 گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر نرمک سیلی صوتی
 می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم
3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
 و در این هنگام من دیدم
 بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
 همنشین و غمگسارش برف
 مانده دور از کاروان کوچ
 لکلک اندوهگین با خویش می زد حرف
 بیکران وحشت انگیزی ست
 وین سکوت پیر سکت نیز
 هیچ پیغامی نمی آرد
 پشت ناپیدایی آن دورها شاید
 گرمی و نور و نوا باشد
 بال گرم آشنا باشد
 لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم
 ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
 همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
 بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروانها را
 عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در کجاییها
 باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
 بی نشانیها فرو برده نشانها را
 یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
 کس نه جایی جسته پیش از من
 من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت ایین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
 و آن که من می کردم ، ایین بود
 اینک اما ، آه
 ای شب سنگین دل نامرد
 لکلک اندوهگین با خلوت خود درد دل می کرد
 باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
 من ولی دیگر
 شنگی و شنگولیم مرده
 چابکیهام از درنگی سرد آزرده
 شرمگین از رد پاهایی
 که بر آنها می نهادم پای
 گاهگه با خویش می گفتم
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش ؟
4
همچنان غمبار درهمبار می بارید
 من ولیکن باز
 شادمان بودم
دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت
 خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
 بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
 تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
 زیر پایم برفهای پک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
 پام بذر نقش بکرش را
 هر قدم در برفها می کاشت
 شهر بکری برگرفتن از گل گنجینه های راز
 هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
 چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می انباشت
5
خوب یادم نیست
 تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
 این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
 که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
 پهندشت برف پوشی راه من بود
 گامهای من بر آن نقش من افزوده
 چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 جای پاها دیده می شد ، لیک
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 جای پاها باز هم گویی
 دیده می شد ‌لیک
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 برف می بارید ، می بارید ، می بارید
 جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:31  توسط مجید  | 

فریاد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:28  توسط مجید  | 

 

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیباییملامتگوی بی​حاصل ترنج از دست نشناسدبه زیورها بیارایند وقتی خوبرویان راچو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آیدتو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشیتو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشیگرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادیدعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کنگمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشدتو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کشقیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشاییدر آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنماییتو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیاراییمرا در رویت از حیرت فروبسته​ست گویاییکه همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیداییتو خواب آلوده​ای بر چشم بیداران نبخشاییمکن بیگانگی با ما چو دانستی که از ماییکه گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرماییچو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریاییمگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلواییمسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:26  توسط مجید  | 

    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کننددردم نهفته به ز طبیبان مدعیمعشوق چون نقاب ز رخ در نمی​کشدچون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیستبی معرفت مباش که در من یزید عشقحالی درون پرده بسی فتنه می​رودگر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدارمی خور که صد گناه ز اغیار در حجابپیراهنی که آید از او بوی یوسفمبگذر به کوی میکده تا زمره حضورپنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمانحافظ دوام وصل میسر نمی​شود آیا بود که گوشه چشمی به ما کنندباشد که از خزانه غیبم دوا کنندهر کس حکایتی به تصور چرا کنندآن به که کار خود به عنایت رها کننداهل نظر معامله با آشنا کنندتا آن زمان که پرده برافتد چه​ها کنندصاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنندبهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنندترسم برادران غیورش قبا کننداوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنندخیر نهان برای رضای خدا کنندشاهان کم التفات به حال گدا کنند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:23  توسط مجید  | 

   کوچه

بی تو مهتاب شدم باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامناندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
                
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:29  توسط مجید  |