تبليغاتX
مابه شما پیوستیم (رسم)ما این است

مابه شما پیوستیم (رسم)ما این است

جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فرهاد ()که کرد افسون ونیرنکش ملول ازجان شیرینم

                                                                                             من زندگی رو در چشمان تو دیدم

من همیشه و همه وقت تورا میبینم

من همیشه به یادت هستم

من از دوریت رنج میبرم

من  همیشه تورا درکنارم میبینم

من همیشه با توام. برای همیشه

(تقدیم به بهترین دوستم رز )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:34  توسط مجید  | 

دوستت دارم

برای همیشه

     

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:13  توسط مجید  | 

  می دانی چرا ماهیگیران شنا یاد نمی گیرند ؟برای آن است که اگر قایق شان طمعه امواج دریا

شد .سریع غرق شوند وفرصت آن را نیابند تا زجر بکشند.        

 ( رافایل  چیریس )                                                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:11  توسط مجید  | 

به یاد صمد بهرنگی

صمد بهرنگی   ( متولد  1939 تبریز متوفی بسال 1968 )

 

صمد بهرنگی بسال 1939 در محله چرنداب تبریز چشمم بجهان گشود . پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد دارای دو برادر و سه خواهر بود . صمد بعد از پشت سرگذاشتن تحصیلات ابتدائی در دبیرستان تربیت و دانشسرای عالی تحصیلاتش را ادامه داد . روشنفکر فقید آذربایجان جنوبی بعد از فارغ التحصیلی در شهرهای همانند ممقان ،گوگان و روستاهای آذربایجان جنوبی به تدریس پرداخته و تا پایان عمر کوتاه ولی مفیدش به آموزگاری پرداخت .  صمد بهرنگی در خلال آموزگاری از طرفی دیگر به تحصیل شبانه   در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشکده ادبیات تبریز پرداخت. صمد علاوه بر آموزگاری و راهنمائی کودکان روستائی آذربایجان جنوبی برای آنها داستانهای فوق العاده ای نیز بقلم گرفت .  صمد ضمن ارزیابی و بررسی ادبیات مردمی آذربایجان قصه هائی که از سینه به سینه نقل شده اند را جمع آوری نموده و آنها را دوباره بزبانهای ترکی و فارسی بقام گرفت .او علاوه بر این مهمترین فعالیتش ، در مورد فولکلور آذربایجان و نظام آموزشی و تربیتی ایران نیز نوشته هائی قید کرد .در این راستا صمد جنبه های لنگ نظام آموزشی ایران را بررسی نموده و در مورد راه چاره برای آن به کند و کاو پرداخت . بهرنگی در روزنامه های مهم آندوران نوشته های خود را تحت عناوین و القابی  همانند قرنقوش، چنگیز، بابک، بهرنگ، آدی باتمیش ، داریئش، نواب مراغه ای و آدم بچاپ میرسانید .گرچه او بعدها هفته نامه ای بنام آدینه منتشر ساخت ولی این نشریه در فضای مختنق آندوران دیری نپائید. صمد بهرنگی در اوت سال 1968 در رودخانه مرزی ارس و بشکلی اسرارانگیز غرق شده و درگذشت .

در میان آثار مشخص صمد بهرنگی میتوان نمونه های موجود را در دو گروه مورد ارزیابی انجام داد . بدینترتیب که :

  • آثاری در باب بررسی ،دیدگاه و مقالات : در این گروه از آثار صمد بهرنگی میتوان از کند وکاو در مسائل تربیتی ایران ، فولکلور و زبان آذربایجان ، مجموعه مقالات ، کتاب افسانه های آذربایجان بهمکاری بهروز دهقانی  در دو جلد و کتاب چیستانها و ضرب المثلها را نام برد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:25  توسط مجید  | 

نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین وسریعترینها پایان می پذیرد .اما دیر
 
 یا زود برد با کسی است که بردن را باور دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط مجید  | 

هنوز چیزی هست

  چیزی که مرا جذب جهان میکند

    و

  ماهی سیاه جانم 

   برای

 دریا آواز می خواند

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:47  توسط مجید  | 


تولستوی: ما باید از آن چیزهایی سخن به میان آوریم که همه
 
 
می دانند اما کسی را یارای گفتن آن نیست
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:2  توسط مجید  | 

تا که بودیم.نبودیم کس          تا که رفتیم همه یار شدند

تا که خوفتیم همه بیدار شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط مجید  | 

 
 
 
 
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكده‌اي نزديك شهر استرتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به "ريچارد شكسپير" زندگي مي‌‌كرد. يكي از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و "ماري آردن"، دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد. "ماري" در 26 آوريل سال 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را "ويليام" گذاشت. اين كودك به تدريج پسري فعال، شوخ و شيطان شد، به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت. ولي به علت كسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش، مدرسه را ترك كند و شغلي براي خود برگزيند. برخي مي‌گويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت كه معاصران او نقل كرده‌اند، در موقع كشتن گوساله خطابه مي‌‌سرود و شعر مي‌‌گفت.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، او، سال 1582 موقعي كه هجده ساله بود، دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام آن "هثوي" از دهكده مجاور شد و با يكديگر عروسي كردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگي پر حادثه "شكسپير" آغاز شد و به قدري تحت تأثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري كسب كند و بعداً بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم كند.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه‌هاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسب هاي مشتريان مشغول شد، ولي كم كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامه‌هاي ناتمام پرداخت و كمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقش هايي را ايفا كرد. بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت. اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت كارهايش را پيگيري كرد كه حسادت هم قطاران را برانگيخت.
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه‌اي محترم و محبوب تلقي نمي‌شد و طبقه متوسط كه تحت تأثير تلقينات مذهبي قرار داشتند، آن را مخالف شئون خويش مي‌‌دانستند. تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند كه به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان مي‌‌دادند.
در آن زمان بود كه "شكسپير" قطعات منظومي سرود كه باعث شهرت او شد و سال 1594 دو نمايش كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي كرد و سال 1597 اولين كمدي خود را به نام "تقلاي بي فايده عشق" در حضور ملكه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامه‌هاي او مرتباً تحت حمايت ملكه به صحنه تئاتر مي‌‌آمد.
"اليزابت"، سال 1603 زندگي را بدرود گفت، ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويه‌اي نسبت به "شكسپير" نشد. "جيمز اول" به "شكسپير" و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد. نمايشنامه‌هاي او در تماشاخانه گلوب كه در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت، بازي مي‌‌شد. بهترين نمايشنامه‌هاي "شكسپير" درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه مي‌‌آمدند تا شاهد اجراي آثار "شكسپير" توسط گروه پر آوازه لرد چيمبرلين باشند. اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود كه تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد. در تمام اين سال ها خود "شكسپير" با تلاشي خستگي ناپذير -چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگر-كار مي‌‌كرد. اين گروه، علاوه بر آثار "شكسپير"، نمايشنامه‌هايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار "كريستوفر مارلوي" گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام "جن جانسن" را نيز به اجرا در مي‌‌آورند، اما احتمالا آثار استاد "ويليام شكسپير" بود كه بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه مي‌‌كشيد.
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه‌اي ساخته شده بود، كه مسقف بود، ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريباً در وسط به صورت سكويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه‌اي منتهي مي‌‌شد كه از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي‌‌شد.
"شكسپير" به زودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد. اين تماشاخانه، سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه هانري هشتم سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد، كه آن زمان ديگر "شكسپير" حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود. احتمالا "شكسپير"، سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از كار كشيد و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد. چرا كه حالا ديگر كم و بيش آنچه را كه در همه آن سال ها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامه‌هايي كه در اين دوره از زندگيش نوشته زمستان و توفان هستند كه اولين بار، سال 1611 به اجرا در آمدند. در آوريل سال 1616پير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت. آرمگاه او در كليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا مي‌شود.
با توجه به تعداد نمايشنامه‌هايي كه هر ساله از "شكسپير" به صحنه مي‌آمد، مي‌توان اين طور نتيجه گرفت كه او آنها را بسيار سريع مي‌نوشته‌است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه زنان سر خوش "وينزر" كرده است كه سال 1601 اجرا شد، البته اين بسيار هيجان آور است كه "شكسپير" را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي مي‌بينيم، در ذهن مجسم مي‌كنيم، كه تنها با تخيلات و الهامات خود در يك اتاق زير شيرواني كوچك نشسته است و با شتاب چيز مي‌نويسد، اما واقعيت غير از اين بود. آن طور كه گفته مي‌شود "شكسپير" بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق كوچكي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مي‌نوشته است. به احتمال زياد شكل فشرده‌اي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي، با شتاب به روي كاغذ مي‌‌آورده... بعد آن را كمي مي‌پرورانده و در پايان، زماني كه بازيگرها خود را با نقش هاي نمايشي انطباق مي‌‌دادند، شكل نهايي آن را تنظيم مي‌كرده است. طرح هاي "شكسپير" اغلب چيز تازه‌اي نيستند. در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نمي‌كرده، بلكه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ، افسانه‌هاي قديمي و غيره بر مي‌گرفته است. يكي از منابع آثار "شكسپير" كتابي بوده به نام شرح وقايع انگلستان، اسكاتلند و ايرلند اثر "هالينشد شكسپير" قصه‌هاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله هانري پنجم، ريچارد سوم و لير شاه را از همين كتاب گرفت.
ازديگر آثاري كه از نمايشنامه‌هاي "شكسپير" به جا مانده است مي‌توان به "هملت" ، "شب دوازدهم "،"هانري چهارم"، "هانري پنجم"، "هانري ششم" و "ژوليت"، "توفان"، "تلاش بي ثمر عشق" اشاره كرد.نمايشنامه در پنج پرده و بيست و سه صحنه تنظيم شده و اگر نمايشنامه "تيتوس اندرونيكوس" را به حساب نياوريم ؛ اولين نمايشنامه غم انگيز "شكسپير" محسوب مي‌شود. تاريخ قطعي تحرير آن معلوم نيست و بين سال هاي 1591 و 1595 نوشته شده، ولي سبك تحرير و نوع مطالب و قراين ديگر نشان مي‌‌دهد، كه قاعدتاً بايستي مربوط به سال 1595 باشد.بزرگ‌ترين نمايشنامه تمامي اعصار است. "هملت" بر تارك ادبيات نمايشي جهان خوش مي‌درخشد. داراي نقاط اوج، جلوه‌ها و لحظات بسيار كميك است. مي‌توان بارها و بارها سطري از آن را خواند و هر بار به كشفي تازه نايل شد. مي‌توان تا دنيا، دنياست آن را به روي صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسيد. انسان خود را در آن گم مي‌كند، گاه به بن بست مي‌رسد، گاه لحظاتي سرشار از خوشي و لذت مي‌آفريند و گاه انسان را به اعماق نوميدي مي‌كشاند. بازي در اين نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگير خود مي‌كند و او را در خود فرو مي‌برد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:18  توسط مجید  | 

گر درختی

 

افتاد

 

آدمی افتاده است

 

آدمی گر

 

افتاد

صد درخت افتاده است

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:33  توسط مجید  |