تا که خوفتیم همه بیدار شدند
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا، او، سال 1582 موقعي كه هجده ساله بود، دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام آن "هثوي" از دهكده مجاور شد و با يكديگر عروسي كردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگي پر حادثه "شكسپير" آغاز شد و به قدري تحت تأثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري كسب كند و بعداً بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم كند.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانههاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسب هاي مشتريان مشغول شد، ولي كم كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامههاي ناتمام پرداخت و كمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقش هايي را ايفا كرد. بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت. اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت كارهايش را پيگيري كرد كه حسادت هم قطاران را برانگيخت.
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفهاي محترم و محبوب تلقي نميشد و طبقه متوسط كه تحت تأثير تلقينات مذهبي قرار داشتند، آن را مخالف شئون خويش ميدانستند. تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند كه به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان ميدادند.
در آن زمان بود كه "شكسپير" قطعات منظومي سرود كه باعث شهرت او شد و سال 1594 دو نمايش كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي كرد و سال 1597 اولين كمدي خود را به نام "تقلاي بي فايده عشق" در حضور ملكه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامههاي او مرتباً تحت حمايت ملكه به صحنه تئاتر ميآمد.
"اليزابت"، سال 1603 زندگي را بدرود گفت، ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويهاي نسبت به "شكسپير" نشد. "جيمز اول" به "شكسپير" و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد. نمايشنامههاي او در تماشاخانه گلوب كه در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت، بازي ميشد. بهترين نمايشنامههاي "شكسپير" درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه ميآمدند تا شاهد اجراي آثار "شكسپير" توسط گروه پر آوازه لرد چيمبرلين باشند. اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود كه تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد. در تمام اين سال ها خود "شكسپير" با تلاشي خستگي ناپذير -چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگر-كار ميكرد. اين گروه، علاوه بر آثار "شكسپير"، نمايشنامههايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار "كريستوفر مارلوي" گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام "جن جانسن" را نيز به اجرا در ميآورند، اما احتمالا آثار استاد "ويليام شكسپير" بود كه بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه ميكشيد.
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقهاي ساخته شده بود، كه مسقف بود، ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريباً در وسط به صورت سكويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقهاي منتهي ميشد كه از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده ميشد.
"شكسپير" به زودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد. اين تماشاخانه، سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه هانري هشتم سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد، كه آن زمان ديگر "شكسپير" حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود. احتمالا "شكسپير"، سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از كار كشيد و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد. چرا كه حالا ديگر كم و بيش آنچه را كه در همه آن سال ها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامههايي كه در اين دوره از زندگيش نوشته زمستان و توفان هستند كه اولين بار، سال 1611 به اجرا در آمدند. در آوريل سال 1616پير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت. آرمگاه او در كليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا ميشود.
با توجه به تعداد نمايشنامههايي كه هر ساله از "شكسپير" به صحنه ميآمد، ميتوان اين طور نتيجه گرفت كه او آنها را بسيار سريع مينوشتهاست. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه زنان سر خوش "وينزر" كرده است كه سال 1601 اجرا شد، البته اين بسيار هيجان آور است كه "شكسپير" را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي ميبينيم، در ذهن مجسم ميكنيم، كه تنها با تخيلات و الهامات خود در يك اتاق زير شيرواني كوچك نشسته است و با شتاب چيز مينويسد، اما واقعيت غير از اين بود. آن طور كه گفته ميشود "شكسپير" بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق كوچكي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مينوشته است. به احتمال زياد شكل فشردهاي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي، با شتاب به روي كاغذ ميآورده... بعد آن را كمي ميپرورانده و در پايان، زماني كه بازيگرها خود را با نقش هاي نمايشي انطباق ميدادند، شكل نهايي آن را تنظيم ميكرده است. طرح هاي "شكسپير" اغلب چيز تازهاي نيستند. در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نميكرده، بلكه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ، افسانههاي قديمي و غيره بر ميگرفته است. يكي از منابع آثار "شكسپير" كتابي بوده به نام شرح وقايع انگلستان، اسكاتلند و ايرلند اثر "هالينشد شكسپير" قصههاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله هانري پنجم، ريچارد سوم و لير شاه را از همين كتاب گرفت.
ازديگر آثاري كه از نمايشنامههاي "شكسپير" به جا مانده است ميتوان به "هملت" ، "شب دوازدهم "،"هانري چهارم"، "هانري پنجم"، "هانري ششم" و "ژوليت"، "توفان"، "تلاش بي ثمر عشق" اشاره كرد.نمايشنامه در پنج پرده و بيست و سه صحنه تنظيم شده و اگر نمايشنامه "تيتوس اندرونيكوس" را به حساب نياوريم ؛ اولين نمايشنامه غم انگيز "شكسپير" محسوب ميشود. تاريخ قطعي تحرير آن معلوم نيست و بين سال هاي 1591 و 1595 نوشته شده، ولي سبك تحرير و نوع مطالب و قراين ديگر نشان ميدهد، كه قاعدتاً بايستي مربوط به سال 1595 باشد.بزرگترين نمايشنامه تمامي اعصار است. "هملت" بر تارك ادبيات نمايشي جهان خوش ميدرخشد. داراي نقاط اوج، جلوهها و لحظات بسيار كميك است. ميتوان بارها و بارها سطري از آن را خواند و هر بار به كشفي تازه نايل شد. ميتوان تا دنيا، دنياست آن را به روي صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسيد. انسان خود را در آن گم ميكند، گاه به بن بست ميرسد، گاه لحظاتي سرشار از خوشي و لذت ميآفريند و گاه انسان را به اعماق نوميدي ميكشاند. بازي در اين نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگير خود ميكند و او را در خود فرو ميبرد.
افتاد
آدمی افتاده است
آدمی گر
افتاد
صد درخت افتاده است
سفـره ی سبـز زمیـن بـا ساز رنـگـارنـگ گل جلـوه ای نـاز آفـریـن در دامـن گلـزار گشت
ساز سبز سبزه ، شور افکنـد در شعر بهـار بـزم عیش بـاغ را ، خورشیـد مهماندار گشت
باغبان ٍ مهربانی ، بـذر ٍ دلـداری فشانـد رویش ٍ مهـر و محبت ، در زمیـن تـکرار گشت
لالـه ، رنـگ عشق را خنـدیـد بـر لـبهای کوه یـاس ، مـرواریـد جان بـر گردن دیـوار گشت
هر که با گل آشنا شد خرم و شاداب زیست هر که مست باده ی نوروز شد هشیار گشت
دیده از یاران مپوشان چون که در غوغای گل ساکنان ٍ کوی دل را ، فـرصت دیدار گشت
بـاز هم نجوای گل شیرین تر از قنـد و عسل نـقـل نوروزی شد و در کوچه و بازار گشت
باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
سال خوبی را بر شما ارزو مندم .اخرین اپ سال ۸۷
به خنده خنده بنوشم جرعه جرعه شراب
در این پیاده ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب
فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب
به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش!
به بزم سادهء ما ای چراغ ماه بتاب!
گل امید من امشب شکفته در بر من
بیا و یک نفس ای چشم سر نوشت بخواب
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونههای برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.
پایان زندگی
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شدهاند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصیاش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
(روحش شاد یادش گرامی)
